|
بهترین وبلاگ عاشقانه کـ ـلـ ـبـ ـه دلـ ـتـ ـنـ ـگـ ـی
| ||
|
با تو نیستم [ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 12:17 ] [ love_66 ]
غروبا میون هفته برسر قبر یه عاشق یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق بی صدا میشکنه بغضش روی سنگ قبر دلدار اشک میریزه ازدو چشمش مثل بارون وقت دیدار زیر لب با گریه میگه: مهربونم بی وفایی رفتی ونیستی بدونی چه جگرسوزه جدایی آخه من تورومی خواستم اون نجیب خوب وپاک اون صدای مهربون *نه سکوت سرد خاک تویی که نگاه پاکت مرهم زخم دلم بود دیدنت حتی یه لحظه*راه حل مشکلم بود توکه ریشه کردی با من*توی خاک بی قراری توکه گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری پس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی توعزیزترینی امایه رفیق نیمه راهی داغ رفتنت عزیزم خط کشیدروبودن من رفتی ودیگه چه فایده ناله وضجه وشیون توسفرکردی به خورشید*رفتی اونور دقایق منوجاگذاشتی اینجا بادلی خسته وعاشق نمی خوام بی تو بمونم*بی تو زندگی حرومه توکه پیش من نباشی*همه چی برام تمومه عاشق خسته وتنهاسرگذاشت روخاک نمناک گفت جگرگوشه ی عشقودادمش دست توای خاک نزاری تنها بمونه همدم چشم سیاش باش شونه کن موهاشوآروم* شبا قصه گوبراش باش وغروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره پاکشید ازآسمون وجاشودادبه یک ستاره اون جوون داغ دیده بادلی شکسته ازغم بوسه زد روخاک یارودورشدآهسته وکم کم ولی چندقدم که دورشددوباره گریه روسرداد روشوبرگردوندو دادزد به خدانمیری از یاد [ شنبه 19 فروردین 1391 ] [ 19:16 ] [ love_66 ]
..به هرکس دل سپردم بی وفا شد..
..چو پا بذرش شدم از من جدا شد..
..نمی دانم از اول بی وفا بود..
..یا نازش کشیدم بی وفا شد..
..کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده ی شهره..
..ماه توگوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره..
..سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره..
..دلم از روزی که رفتی همسایه نداره..
...هر زمان برق نگاهت زند اتش به دلی ...
...ای گل ناز از این سوخته خرمن یادار...
[ سهشنبه 15 فروردین 1391 ] [ 22:42 ] [ love_66 ]
[ سهشنبه 15 فروردین 1391 ] [ 22:42 ] [ love_66 ]
...من که ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد...
...نوبت خاموشي من سهل واسان مي رسد...
...من که مي دانم که تا سرگرم بزم و مستي ام...
...مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان مي رسد...
...من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست...
...بين مرگ و ادمي قول و قراري نيست...
...من که مي دانم اجل ناخوانده وبيدادگر...
...سرزده مي ايد و راه فراري نيست... ...پس چرا ،پس چرا عاشق نباشم...
[ سهشنبه 15 فروردین 1391 ] [ 22:42 ] [ love_66 ]
میشه تو چشمای تو گم شدو مرد..میشه دریارو به بغض توسپرد
...برای عاشقی عشقمو دادم.
...خیال کردم فقط عشقه که میمونه.
...ولی جای تمومه اون همه عشق.
...واسم موندش فقط.بغض شبونه.
...برای عاشقی ما کم نزاشتیم.
...خدا هم خودش اینو خوب میدونه .
...با این که دلم رو همه شکستن .
...میخونم بازم هنوزم عاشقونه.
...میخونم با خودم دیگه بریدم.
...دیگه به اخر جاده رسیدم.
[ سهشنبه 15 فروردین 1391 ] [ 22:42 ] [ love_66 ]
[ سهشنبه 15 فروردین 1391 ] [ 22:42 ] [ love_66 ]
[ سهشنبه 15 فروردین 1391 ] [ 22:42 ] [ love_66 ]
من قصه ی خزانم من رنگ زردزردم
من طرح یک سقوطم من رونوشت دردم
دنیا جهنم است ومن غرق رنج وغصه
با خاطرات زشتتم همیشه در نبردم
پاهای خسته دارم قلبی شکسته دارم
یخ بسته قلبم اری من سرد سرد سردم
راهی به خود ندارم درگیر غصه هستم
بخت سیاهم این است بیراهه در نوردم
عادت به قلب تنها با هستی ام سرشته
من نقش یک شکستن من مرد قصه گردم
[ سهشنبه 15 فروردین 1391 ] [ 22:42 ] [ love_66 ]
اسمان ان شب کمی اشفته بود ماه غمگین بود و گویا خفته بود سایه بود و خالی از مهتاب شب من اسیر غم در ان گرداب شب دل ز نوش غم چو مستان گشته بود بغض من بشکست ان شب ناگهان از صدای ساز بی وقت شبان راز من بر هر کسی شد اشکار ان شب از بس بود این دل بی قرار باز لیلی راه را گم کرده بود بهر هر مجنون تبسم کرده بود باز باید عاشقی بی می شوم باز یک بازیجه دست نی شوم سینه ام را وقف سوز نی کنم بهر این دل ناله و هی هی کنم بخت بد دگر برایم رو شده پشت هم غم ها که تو در تو شده
عشق با او برگ پایانی نداشت خشک چشمم زره بارانی نداشت این خراب اباد دل اباد بود کوه ویران برد با فرهاد بود عشق بر هر کس سرایت کرده است از جدایی ها روایت کرده است حاصلش تنها فقط رسوا شدن نا گهانی غرق در غم ها شدن من ندانستم دو چشمم کور بود خواب و رویایی سراسر شور بود
در خیالی خام همچون حور بود اشنایم بود و لیکن دور بود صورتم بهرش پر از چین گشته است یارم از کدامین گشته است با خیالش صبح را شب میکنم شب به شب از دوریش تب میکنم تب به من حال رهایی می دهد نوشداروی جدایی می دهد رقص اشک واه بر چشم ترم رقص شبنم های تب بر پیکرم
از جدایی پاکوبی می کنند بهر این دل کار خوبی می کنند سوز دل از اتشش فریاد شد سر نوشتم بدتر از فرهاد شد باتوام فرهاد شیرینت چه شد ارزوی پاک دیدنت چه شد باز کوه بیستون در انتظار مرگ شیرین حیله دشمن تبار هان ای مجنون چرا اینگونه ای بر خیزید از خواب گران
باز مستی سردهید ای عاشقان در خیالم با که میگویم سخن ای دل مجنون چه می خواهی زمن لیلی و مجنون فقط افسانه بود اه مجنون این دل دیوانه بود بعداز این بر او نیم عاشقتبار نیست با این بیستون ها هیچ کار کاش میدانستم این را بیشتر هر که عشقش بیش دردش بیشتر
[ سهشنبه 15 فروردین 1391 ] [ 22:42 ] [ love_66 ]
|
فروردین 1398 اردیبهشت 1396 فروردین 1396 خرداد 1395 آبان 1394 مرداد 1394 اسفند 1393 آبان 1393 مهر 1393 تیر 1393 خرداد 1393 اردیبهشت 1393 فروردین 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 | |
| [ طراحی : کـ ـلـ ـبـ ـه دلـ ـتـ ـنـ ـگـ ـی ] بهترین وبلاگ عاشقانه | ||